التیام زخم ها
گیسوانت شیهه می کشند
در جنگل افکارم
من ، برخرمن موهایت کز می کنم
روی سر پنجه می مانم
خودم را از تو بالا می کشم
و بر اندامت دست می برم
حالا، اینجا
سر برآوردن بر اندام ِ نو
تابستانی را می ماند گرم
و تو
فقط خیال من تویی
تو بوی مهتاب گرفته ای
من از چهار فصل نگاهت
می گریزم
پاهایم را
برتن برگها می سایم
و نمی ترسم از زخم
زخمها مرا بزرگتر میکند
تو مرا قوی تر
باز غروب ،
برای تنفس تو باید
دشت را به سرازیری
بِدَوَم.
افسانه رحیمی


















